تبليغاتX
انجمن شعر بانوان نیشابور

من زنده نيستم به تمام دليل ها

بيهود اند نذر و دعا و دخيل ها

من مرده ام بروي سر و چشم گردنم

هي خاك پشت خاك بريزيد بيل ها!

فرياد ميزني كه مرا …دوست …ناگهان

گم ميشود صداي تو در قال و قيل ها

دستت نميرسد به بهاري كه هك شده ست

روزي بروي قامت سرد فسيل ها

موساي چشم هاي مرا را آب برده است

هي زل نزن به چشم عزادار نيل ها

تو اولين ستاره دنباله دار و من

نسلي كه منقرض شده در بين ايل ها

بايد پياده راهي هندوستان شويم

يادي نمي كنند از اين خطه فيل ها

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 7:46 |

آه ! "آسمان بانو "

            ریزش کوه کلمات نزدیک است

و از هجوم بادهای خشن نامساعد

                                  قلم به لکنت افتاده دیگر شور شعر خدایان رنگ پریده نجاتم نمی دهد .

سال هاست که رد پای "فدک"

بر شانه های رودهای جهان سنگینی می کند .

اینجا در چند قدمی احساس خدا

                   به وسعت معصوم گلبرگ های یاس شکوه دامنت را به استعار میگیرم

و هجده بار روی منحنی نجیب دستانت بال میزنم .

حالا سیب در چشم تو آغاز میشود

چه پر دغدغه میگذرد

                             نیمروز چشم های تو

                                                   وقتی که حتی در بهشت هم تنها هستی .

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 7:8 |

به نام آفریدگار غزل ...

با سلام

ما نیز بسیار متاسف شدیم از شنیدن خبر در گذشت فرزندگرامی جناب محمود اکرامی

چاره ای نیست جز تاسف و عرض تسلیت

و از خدا عنایت صبر هر چه بیشتر برای این عزیز آروزومندیم

با آروزی طلوع شادیها برای استاد اکرامی...

 

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت 4:37 |

صدائی به رنگ صدای تو نیست                                به جز عشق نامی برای تو نیست

و خدائی که در این نزدیکی ست ...

با سلام ....

چهارشنبه ۲۸/۴/۸۵یک روز به یاد ماندنی برای ما بود

در این روز شب شعر نبوی " یک پلک تماشا" توسط انجمن بانوان شهرستان بر گزار شد

البته مناسبت این شب شعر  یادواره ی میلاد حضرت زهرا " هفته ی زن" بود

که از حدود دو هفته یا بیشتر الهام عزیز "دیداریان " برای هر چه بهتر بر پا شدن شب

شعر فعالیت خودش رو شروع کرد

بلاخره چهار شنبه رسید و مراسم به بهترین شکل اجرا شد اما یک اتفاق غیر منتظره همه ی

ما رو به وجد آورد بله حضور جناب آقای محمود دولت آبادی "نویسنده ی کتاب کلیدر و ..."

برای همه یک افتخار بزرگ بود

بعد از مراسم شعر خوانی و اجرای موسیقی مراسم اهدای لوح تقدیر و بعد هم ...

بلاخره چهارشنبه ای که برای الهام مساوی بود با چندین روز دغدغه تمام شد

اما تا همیشه در ذهن ما باقی میمونه که الهام دیداریان " مسئول انجمن بانوان نیشابور "

جناب استاد ابراهیم لگزیان "دبیر شورای شعر شهرستان " و جناب آقای احمد بیان

"سرپرست کانون هنر - شعبه ی نیشابور " چقدر زحمت کشیدند همینجا به همشون خسته

نباشید میگم و آرزوی موفقیت برای همشون دارم حتا به اون گروه از بچه ها که

در کار دکورو .... خیلی زحمت کشدند و فرصتی برای تشکر از اونها پیش نیومد به نیابت

از طرف تمام بچه ها از ته دل و با تمام وجود بهشون خسته نباشید میگم

تا یک چهارشنبه ی به یاد موندنی دیگه ....

نوشته شده توسط : مهتاب یغما

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 6:59 |

از آب و گل که در آمدی

یادت باشد

پنجره هامان خیس خیس اند

روسری ام را بردار

لطیف روی باران بکش

پشت قطره ها را نگاه کن

-  من خیس فاجعه ام -

قبل از این که رنگین کمان بیاید

روی شیشه

پشت قطره ها

سالهاست باران گرفته ام

راستی

روسری ام را نمی خواهد بشویی

می خواهم از جنس خودم باشد

وبلاگ شخصی

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 7:42 |

دوباره وسوسه ی باد و برگ پائیزی

تو شاخه شاخه تنت را به من می آویزی

و من شبیه به برگی که باد می بردش

تو نیز باد خشن با تنم گلاویزی مدام

وسوسه ی باد من رها تو رها

و برگ برگ دلم در حصار پائیزی

که باز مزه ی معجون ناب و شیرین

گناه تلخ تورا داشت

                       این خزان چیزی

بجز تباهی من نیست مرد باور کن

که می شود بنشینیم بر سر میزی

و چای خنده بنوشیم و قند گریه

                ...اگر

تو از تباهی گلبرگ دل بپر هیزی

من عاشقانه بغل می کنم نگاهت را

عصات می شوم و می شود که برخیزی

و دست های دلم را بگیری و به لبم

تو بوسه بوسه کبوتر - غزل بیاویزی

         ****************

دوباره این تن خسته وپرسه های توکه

هنوز وسوسه ی بادی و نمیریزی

             غرور سرد دلت را       

               

وبلاگ شخصی 

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:56 |

انگشت ها ی اشاره

و

پیچک هایی که میروند تا

آبرویی که بادها را به قرمزترین ها میکشاند

  - پیچ

- پیچک

: بپیچ و بعد با تمام وجود

عق بزن روی هر آنچه که

به ممنوعه ها سنگ میزنند

: بپیچ

روی هوا

هوس...

" خدا

پی

چک ها را

پیچک آفریده است"

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:3 |

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:49 |

چقدر پاره ی آتش ! چقدر طاق حریر

به ارث برده تنت از صلات ظهر کویر

فقط شرارت شیطان و سحر ساحره هاست

که جا گرفته در این مهره های مشکی سیر

میان موی تو با شب شباهتی ست که باد

برای پرسه زدن مانده با خودش درگیر

چه سرنوشت قشنگی خدا رقم زد تا

همیشه در تو شوم بوته بوته بوته اسیر

خودی نشان بده تا باز بعد این همه سال

دلش به آب بیفتد قنات خاکی پیر

تو را که سوژه ی نقاش های دنیایی

خدا شبیه خودش می کشید در تصویر

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:9 |

سکوت

واژه ها سپید می شوند

و این به اصطلاح شعر

   در خودش پنهان است

اینجا مزار خرگوش های خفته است

در خوابی به قدمت تاریخ

از شما چه پنهان

مدتی است

با قصه های مادر بزرگ به خواب نمی رویم

و این سر مشق های کهنه

خسته ی مان می کتد

        بابا تا کی نان دهد

                              آن مرد در باران میمیرد

      و آسیابان از کارش راضی نیست

 

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:10 |


Omide-Khaste.Blogfa