تبليغاتX
انجمن شعر بانوان نیشابور

دوباره وسوسه ی باد و برگ پائیزی

تو شاخه شاخه تنت را به من می آویزی

و من شبیه به برگی که باد می بردش

تو نیز باد خشن با تنم گلاویزی مدام

وسوسه ی باد من رها تو رها

و برگ برگ دلم در حصار پائیزی

که باز مزه ی معجون ناب و شیرین

گناه تلخ تورا داشت

                       این خزان چیزی

بجز تباهی من نیست مرد باور کن

که می شود بنشینیم بر سر میزی

و چای خنده بنوشیم و قند گریه

                ...اگر

تو از تباهی گلبرگ دل بپر هیزی

من عاشقانه بغل می کنم نگاهت را

عصات می شوم و می شود که برخیزی

و دست های دلم را بگیری و به لبم

تو بوسه بوسه کبوتر - غزل بیاویزی

         ****************

دوباره این تن خسته وپرسه های توکه

هنوز وسوسه ی بادی و نمیریزی

             غرور سرد دلت را       

               

وبلاگ شخصی 

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:56 |

انگشت ها ی اشاره

و

پیچک هایی که میروند تا

آبرویی که بادها را به قرمزترین ها میکشاند

  - پیچ

- پیچک

: بپیچ و بعد با تمام وجود

عق بزن روی هر آنچه که

به ممنوعه ها سنگ میزنند

: بپیچ

روی هوا

هوس...

" خدا

پی

چک ها را

پیچک آفریده است"

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:3 |

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:49 |

چقدر پاره ی آتش ! چقدر طاق حریر

به ارث برده تنت از صلات ظهر کویر

فقط شرارت شیطان و سحر ساحره هاست

که جا گرفته در این مهره های مشکی سیر

میان موی تو با شب شباهتی ست که باد

برای پرسه زدن مانده با خودش درگیر

چه سرنوشت قشنگی خدا رقم زد تا

همیشه در تو شوم بوته بوته بوته اسیر

خودی نشان بده تا باز بعد این همه سال

دلش به آب بیفتد قنات خاکی پیر

تو را که سوژه ی نقاش های دنیایی

خدا شبیه خودش می کشید در تصویر

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:9 |

سکوت

واژه ها سپید می شوند

و این به اصطلاح شعر

   در خودش پنهان است

اینجا مزار خرگوش های خفته است

در خوابی به قدمت تاریخ

از شما چه پنهان

مدتی است

با قصه های مادر بزرگ به خواب نمی رویم

و این سر مشق های کهنه

خسته ی مان می کتد

        بابا تا کی نان دهد

                              آن مرد در باران میمیرد

      و آسیابان از کارش راضی نیست

 

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:10 |

کلاغ فاصله ها پر نشد نشست اينجا

درست بين من و تو شبيه يک منها

و حاصل من و تو ما نشد جدائي شد

و حاصل من و تو شد همين من تنها

دوباره خاطره ها ...نم نمک دو چشم ام خيس

که سنگ قبر زمين خرد سنگ قبر شما!

وباز اول کابوس...بوس... بوسه ي تو

به طعم سيب و هلو ! طعم... گريه و حالا

تو لمس سردي سنگي به روي اندامت

و گرمي نفست روي گونه ام حتا

گرفت آتش و دنياي من جهنم شد

طلوع سرد مصيبت غروب روياها

××××××××××××

تمتم قصه ي ما قصه ي جدائي ... پر

کلاغ فاصله ها پر نشد تو پر اما

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:14 |

هميشه نا اميد بود و انتظار مي کشيد

که توي برگه هاي دفترش قطار مي کشيد

عبور لحظه ها فضاي گنگ ايستگاه وباز

صداي ساعتي که راس شش هوار مي کشيد

براي رسم شکل رفتنش سه رنگ تيره داشت

و هي از اين مدادهاي کهنه کار مي کشيد

مسافرش شبي که جاده زير نور ماه مرد

شبي که جغد هم درخت را به دار مي کشيد

رسيد و ديد روي سنگ مرمري نوشته اند :

کسي نا اميد بود و انتظار مي کشيد

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:9 |

با عرض سلام و ادب وبلاگ انجمن بانوان نیشابور از امروز شروع به کار کرد

+ نوشته شده توسط غزل پوشان در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:3 |


Omide-Khaste.Blogfa