دوباره وسوسه ی باد و برگ پائیزی
تو شاخه شاخه تنت را به من می آویزی
و من شبیه به برگی که باد می بردش
تو نیز باد خشن با تنم گلاویزی مدام
وسوسه ی باد من رها تو رها
و برگ برگ دلم در حصار پائیزی
که باز مزه ی معجون ناب و شیرین
گناه تلخ تورا داشت
این خزان چیزی
بجز تباهی من نیست مرد باور کن
که می شود بنشینیم بر سر میزی
و چای خنده بنوشیم و قند گریه
...اگر
تو از تباهی گلبرگ دل بپر هیزی
من عاشقانه بغل می کنم نگاهت را
عصات می شوم و می شود که برخیزی
و دست های دلم را بگیری و به لبم
تو بوسه بوسه کبوتر - غزل بیاویزی
****************
دوباره این تن خسته وپرسه های توکه
هنوز وسوسه ی بادی و نمیریزی
غرور سرد دلت را
+ نوشته شده توسط غزل پوشان در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت
20:56 |
